هیچ توضیحی برای این آپ ندارم ...
وبلاگ تعطیل شد...
این کارو می کنم تا فقط به یه نفر که به اندازه تمام دنیا برام ارزش داره یه چیزی رو ثابت کنم ...
این وبلاگو تنها شروع نکردم که تنها ادامه بدم ... این وبلاگ یه جا بود واسه بودن هر دوتامون ... حالا هم فکر
می کنم واسه موندن هر دوتامون این تنها راهه ...
خوب دیگه اینم آخر این وبلاگ...![]()
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند
نه باید ها...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند
نه بایدها...
هر روز بی تو
روز مباداست!!!
قیصر امین پور
سلام دوستای گلم
توی پست قبل منو با نظرای قشنگتون شرمنده کردین از همه تون ممنونم
و اما دلیل اینکه امروز آپ کردم ... فردا تولد محمده اما من ازش دورم مطمئنم تا چند روز دیگه یعنی حداقل یه هفته دیگه نمی تونه به وبلاگ سر بزنه اما من براش وبلاگو آپ می کنم ... خیلی فکر کردم که چی بنویسم اما همین یه شعر یادم اومد اونم مثل همیشه تقدیم می کنم بهش (خدایی می بینین چند تا مناسبت با هم آخه... عید قربان و شب یلدا و مهم تر از همه برای من تولد محمد).در ضمن می دونم این شعر ربطی به تولد نداره اما هیچ شعری نیست که بتونه قشنگی این روز رو برای من نشون بده پس همینو قبول کنین..تبریک یادتون نره ها ... اول به محمد بعدم به من ![]()
شاد باشین عزیزای مهربون
باران رویاست
میان بال های شب می خزد
به پنجره های بسته دست می کشد
و در میان رازها راه می رود
باران رویاست
آرزوها را صدا می کند
در کوچه های گذشته قدم می زند
هیچ نمی پرسد
همه چیز را می داند...
باران رویاست
و رویاها به بارانی شسته خواهد شد
تو نیز بارانی
میان رویاهای من تا صبحدم قدم می زنی
رازها را نوازش می کنی
هیچ نمی پرسی
همه چیز را می دانی ....
جبران خلیل جبران
شاید دیگر مرا نشناسی ، شاید مرا به یاد نیاوری. اما من تو را خوب می شناسم. ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه ی خدا
یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی. و من همه آسمان را دنبالت می گشتم ، تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم.
خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای انگشت های نازکت می چکید. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.
یادت می آید؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرتاب می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسید. فقط می گفت: همین که پایتان به زمین برسد، می دانم چطور از راه به درتان کنم .
توشلوغ بودی، آرام و قرار نداشتی. آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی.
اما همیشه خواب زمین را می دیدی. آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین کار را کردم، بچه های دیگر هم؛ ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.
تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ، ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه ی خدا. ما گم شدیم و خدا را گم کردیم...
دوست من ، همبازی بهشتی ام !نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده. هنوز آخرین جمله ی خدا توی گوشم زنگ می زند : از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است، اگر گم شدی از این راه بیا.
بلند شو . از دلت شروع کن.
شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم.
عرفان نظر آهاری
دلم می خواست کسی در حوالی احوال من نبود
دلم برای خواندن همان آواز قدیمی تنگ است
من از پلک گشوده این پنجره ها می ترسم
باید بروم جایی دور
باید جایی دور بروم
دیگر نه مولوی را دوست دارم و نه حوصله حافظ را...
تنها به کوچه می نگرم
عده مغموم از کوچه مشرف به پسین می گذرند
رخت هاشان تاریک
چشمهاشان خیس
اما من دلشان را از این پیشتر
جایی دور دیده بودم...
نکند شکوفه روزی ، به کویر دل ببندد
نکند پرش بریزد، نکند لبش نخندد
نکند که سینه سرخی ، دل از آسمان بگیرد
همه جا بهار باشد ، گل من ولی بمیرد...
شب و آن هزار چشمی که دوباره می درخشد
نکند که خواب باشم و خدا مرا نبخشد
بذار بشکنه ... این بغض اگه بشکنه کمتر از وقتی صدا می کنه که همین جوری روی دلم بمونه ...
رسید ...یه سال گذشت ...یه سال درست از شبی که نشستم و گریه کردم و باهات حرف زدم گذشت و من ایمان دارم که تو پارسال منو دیدی اگه نه من الان اینجا نبودم... یه سال دیگه گناه و آرزوهامو تا شب قدر کشوندم به این امید که امشب انقدر دلم ابری بشه که توی آسمون دل خودم بارون بیاد ... نمی دونم چرا گاهی وقتا برای حرف زدن باهات دنبال بهونه می گردم تا حالا خیلی بهت گفتم که من هیچ فرقی بین امشب و شبای دیگه نمی بینم هر شبی که دلم بشکنه و باهات حرف بزنم اون شب برام مقدسه و یه جور شب قدر، اما نه ... شب قدر قشنگ ترین شب دنیاست یه شب که با همه شبا فرق می کنه یه شب استثنایی که هیچ کس ازم علت گریه رو نمی پرسه اصلا چرا اینجوری بگم ... یه شب که گریه قشنگ ترین کار دنیاست و من امشب می خوام خودمو هر جوری که هستم ... گناهکار ... بد ... یا هر چیز دیگه ای بفرستم قاطی اون بنده های خوبت که قراره امشب پاک پاک بشن و ازت به خاطر این پاکی شون هدیه بگیرن... می خوام امشب به اشکام فرصت بدم که باهات حرف بزنن ... چند روزه که برای شب قدر دارم برات می نویسم می نویسم تا چیزی از قلم نیفته من از تو خیلی چیزا می خوام که مهم ترینش خودتی ...
خدای من
من مومنم به اینکه هر که دلش هوایی تو شود، هوایش را داری.......
دوستای مهربونم سلام
خیلی دلم میخواست برای روز نیمه شعبان توی وبلاگ یه مطلب قشنگ بذارم خیلی فکر کردم که چی کار کنم که جدید باشه و در عین حال قشنگ .تصمیم گرفتم اینجوری عیدی بدم : یه مطلب درباره خوشبختی و چطور زندگی کردن براتون بنویسم به امید اینکه ازش خوشتون بیاد و اینجوری بتونم برای این روز بزرگ یه کار کوچیک براتون کرده باشم
منتظر خوندن نظراتون راجع بهش هستم .
خوشبختی یک سفر است نه یک مقصد
هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد
زندگی کنید و و از حال لذت ببرید
فکر کنید و سعی کنید به سوالات زیر پاسخ دهید
1- پنج نفر از ثروتمندترین مردم جهان را نام ببرید
2- برنده های پنج جام جهانی آخر را نام ببرید
3- آخرین ده نفری که جایزه نوبل را بردند چه کسانی بودند؟
4- آخرین ده بازیگر برتر اسکار را نام ببرید
نمی توانید پاسخ دهید؟ نسبتا مشکل است اینطور نیست؟ نگران نباشید هیچ کس این اسامی را به خاطر نمی آورد
روزهای تشویق به پایان می رسد
نشانهای افتخار خاک می گیرند
برندگان به زودی فراموش می شوند
اکنون به این سوالات پاسخ دهید:
1- نام سه معلم خود را که درتربیت شما موثر بوده اند بگویید
2- سه نفر از دوستان خود که در مواقع نیاز به شما کمک کرده اند نام ببرید
3- افرادی که با مهربانیشان احساس گرم زندگی به شما بخشیده اند به یاد بیاورید
4- پنج نفر را که از همصحبتی با آنها لذت می برید نام ببرید
حالا ساده تر شد اینطور نیست؟
افرادی که به زندگی شما معنی بخشیده اند ارتباطی با «ترین ها» ندارند
ثروت بیشتری ندارند، بهترین جوایز را نبرده اند
آنها کسانی هستند که به فکر شما هستند ، مراقب شما هستند، همانهایی که در همه شرایط کنار شما می مانند.
کمی بیاندیشید
زندگی خیلی کوتاه است و شما در کدام لیست قرار دارید؟ نمی دانید؟
اجازه دهید کمکتان کنم : شما در زمره مشهورترین ها نیستید... اما از جمله کسانی هستید که برای در میان گذاشتن این پیام در خاطر من بودید.
چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک در شهر سیاتل امریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو 100 متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم . آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کند و برنده مدال پار المپیک شود.
ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند آنها ایستادند سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند. یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت:« این دردت رو تسکین میده» سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند در واقع همه آنها اول شدند.
تمام جمعیت روی پا ایستاده و کف زدند و این تشویق ها مدت زیادی طول کشید . شاهدان این ماجرا هنوز هم درباره این موضوع صحبت می کنند چرا؟
زیرا در اعماق درونمان می دانیم که در زندگی چیزی مهم تر از برنده شدن خودمان وجود دارد
مهمترین چیز در زندگی کمک به سایرین برای برنده شدن است حتی اگر به قیمت آهسته تر رفتن و تغییر در نتیجه مسابقه ای باشد که ما در آن شرکت داریم
«شعله یک شمع با افروختن شمع دیگری خاموش نمی شود»
شاد و پیروز باشید
دوستای گلم سلام
واسه پیدا کردن یکی از شعرای احمد شاملو که برای سالگردش (دوم مرداد) توی وبلاگ بذارم خیلی از شعراش رو زیر و رو کردم آخرش تصمیم گرفتم قصه دخترای ننه دریا رو بذارم البته می دونم خیلی طولانیه اما ارزش خوندن داره علت این هم که نزدیک ده روز زودتر از سالگردش آپ کردم این بود که هفته بعد خیلی گرفتارم در هر صورت از اینکه برای خوندنش وقت می ذارید و منو از نظرای خودتون با خبر می کنید ممنونم
قصه دخترای ننه دریا
زیر این تاق کبود ، نه ستاره ، نه سرود
عمو صحرا تپلی ، با دو تا لپ گلی
پا و دستش کوچولو، ریش و روحش دو قلو
چپقش خالی و سرد، دلکش دریای درد
در باغو بسّه بود ، دم باغ نشسّه بود:
« _ عمو صحرا پسرات کو؟»
« _ لب دریان پسرام .
دخترای ننه دریا رو خاطر خوان پسرام .
طفلیا تنگ غلاغ پر ، پاکشون
خسته و مرده میان ، از سر مزرعه شون
تن شون خسّه ی کار ، دلشون مرده ی زار
دسّاشون پینه ترک ، لباساشون نمدک
پاهاشون لخت و پتی ، کج کلاشون نمدی
می شینن با دل تنگ ، لب دریا سر سنگ
طفلیا شب تا سحر گریه کنون،
خوابو از چشم به در دوخته شون پس می رونن
توی دریای نمور ، می ریزن اشکای شور
می خونن _ آخ که چه دل دوز و چه دل سوز می خونن_:
«_ دخترای ننه دریا! کومه مون سرد و سیاس
چش امیدمون اول به خدا ، بعد به شماس
... دلا از غصه سیاس
آخه پس خونه ی خورشید کجاس؟
قفله ؟ وازش می کنیم !
قهره ؟ نازش می کنیم !
می کشیم منتشو ، می خریم همتشو
مگه زوره ؟ به خدا هیچ کی به تاریکی شب تن نمی ده
موش کورم که می گن دشمن نوره ، به تیغ تاریکی گردن نمی ده
دخترای ننه دریا! رو زمین عشق نموند
خیلی وخ پیش بار و بندیل شو بست خونه تکوند
دنیا زندون شده : نه عشق ، نه امید ، نه شور
برهوتی شده دنیا که تا چش کار می کنه مرده س و گور
آب به چشمه ! حالا رعیت سر آب خون می کنه
واسه چار چیکه ی آب ، چل تا رو بی جون می کنه
نعشا می گندن و می پوسن و شالی می سوزه
پای دار ، قاتل بی چاره همون جور توهوا چش می دوزه
_ « چی می جوره تو هوا؟
رفته تو فکر خدا؟»
دخترای ننه دریا! ازتون پوست پیازی نمی خوایم
خودتون بس مونین ، بقچه جاهازی نمی خوایم
بذارین برکت جادوی شما ، ده ویرونه رو آباد کنه
شبنم موی شما ، جیگر تشنه مونو شاد کنه
شادی از موی شما مس شه همین جا بمونه
غم بره گریه کنون ، خونه غم جا بمونه ...»
□
پسرای عمو دریا ، لب دریای کبود
زیر ابر و مه و دود ، شبو از راز سیا پر می کنن
توی دریای نمور ، می ریزن اشکای شور
کاسه دریا رو پر در می کنن
دخترای ننه دریا ، ته آب می شینن مست و خراب
نیمه عریون تنشون، خزه ها پیرهنشون
دلشون دریای خون ، پای دیوار خزه ، می خونن ضجه کنون:
«_ پسرای عمو صحرا! لبتون کاسه نبات
صد تا هجرون واسه یه وصل شما خمس و زکات!
دریا از اشک شما شور شد و رفت ، بختمون از دم در دور شد ورفت
راز عشقو سر صحرا نریزین ، اشکتون شوره تو دریا نریزین
اگه آب شور بشه ، دریا به زمین دس نمی ده
ننه دریام دیگه ما رو به شما پس نمی ده
دیگه اون وخ تا قیامت دل ما گنج غمه
اگه تا عمر داریم گریه کنیم ، باز کمه »
□
مگه دیفار خزه موش نداره ؟ مگه موش گوش نداره؟
موش دیفار ، ننه دریا رو خبردار می کنه :
ننه دریا کج و کوج ، بد دل و لوس و لجوج
جادو در کار می کنه
تا صداشون نرسه لب دریای خزه
از لجش ، غیه کشون ابرا رو بیدار می کنه :
آسمون غرومب غرومب ، طبل آتیش دو دو دومب
نعره موج بلا ، می ره تا عرش خدا
صخره ها از خوشی فریاد می زنن ، دخترا از دل آب داد می زنن:
«_ پسرای عمو صحرا! دل ما پیش شماس
نکنه فکر کنین ، حقه زیر سر ماس
ننه دریای حسود، کرده این آتیش و دود »
□
پسرا ، حیف که جز نعره و دل ریسه ی باد
هیچ صدای دیگه ای به گوشاشون نمیاد
تو سیاهی ، سوت و کور ، گوش می دن به موج سرد
می ریزن اشکای شور ، توی دریای نمور ...
□
جم جمک برق بلا ، طبل آتیش تو هوا
خیز خیزک موج عبوس ، تا دم عرش خدا
نه ستاره ، نه سرود ،
لب دریای حسود
زیر این تاق کبود
جز خدا هیچ چی نبود
جز خدا هیچ چی نبود!